تبليغاتX
زندگی ابدی

زندگی ابدی

وب نوشته

زندگی چیست؟؟؟

زندگی حس عجیبی ست که من می دانم

زندگی روح خدایی ست که من می دانم

زندگی حس وصال است که من می دانم

زندگی جای من و توست که من می دانم

زندگی شادی روح است که من می دانم

زندگی گردش دنیاست که من می دانم

زندگی عطر بهار است که من می دانم

زندگی عشق خداییست که من می دانم

زندگی  آیه مستی ست که من می دانم

زندگی شور زمینیست که من می دانم

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اسفند 1389ساعت 11:26  توسط سنیه  | 

همه پرسند...

همه پرسند:
چيست در زمزمه ي مبهم آب؟اي سرا پا همه خوبي...
چيست در همهمه ي دلكش برگ؟
چيست در بازي آن ابر سپيد
روي اين آبي آرام بلند
كه ترا مي برد اينگونه به ژرفاي خيال؟
چيست در خلوت خاموش كبوتر ها؟
چيست در كوشش بي حاصل موج؟
چيست در خنده ي جام؟
كه تو چندين ساعت،
مات و مبهوت به آن مي نگري؟
نه به ابر،
نه به آب،
نه به برگ
،نه به اين آبي آرام بلند،
نه به اين آتش سوزنده لغزيده به جام،
نه به اين خلوت خاموش كبوتر ها؛
من به اين جمله نمي انديشم...
من مناجات درختان را هنگام سحر،
رقص عطر گل يخ را با باد،
نفس پاك شقايق را در سينه ي كوه
صحبت چلچله ها را با صبح،
نبض پاينده ي هستي را در گندم زار،
گردش رنگ و طراوت را در گونه ي گل،
همه را مي شنوم ، مي بينم!
من به اين جمله نمي انديشم!
به تو مي انديشم!
 اي سرا پا همه خوبي تك و تنها به و مي انديشم!
 همه وقت، همه جا،
من به هر حال كه باشم به تو مي انديشم!
تو بدان اين را تنها تو بدان،
تو بيا، تو بمان با من تنها تو بمان،
جاي مهتاب به تاريكي شب ها تو بتاب!
من فداي تو، به جاي همه گل ها تو بخند!

آخرين جام
اينك اين من كه به پاي تو درافتادم باز،
ريسماني كن از آن موي دراز،
 تو بگير!تو ببند! تو بخواه!
پاسخ چلچله ها را تو بگو!
قصه ي ابر و هوا را تو بخوان!
تو بمان با من تنها تو بمان!
در دل ساغر هستي تو بجوش!
من، همين يك نفس از جرعه ي جانم باقيست،

آخرين جرعه ي اين جام تهي را تو بنوش

 

فريدون مشيري



 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 17:16  توسط سنیه  | 

ستاره ی سهی14

سهيل رفت و ستاره رفتن عشقش را از پنجره ي اتاق نگريست. سهيل با سري زير انداخته از خانه دور ميشد. يك آن يه ناگاه سهيل سر برگرداند و به پنجره ي اتاق مريم نگاه كرد. ستاره به سرعت پرده را ول كرد و عقب رفت. سهيل با بغض از خانه دور شد.

مريم كه داخل اتاق شد ستاره خود را در آغوشش انداخت و گريه را از سر گرفت.

شب شده بود و سهيل تمام خيابان ها را يكي يكي بالا و پايين مي كرد. از زماني كه ستاره رفته بود نه چيزي خورده بود و نه درست و حسابي استراحت كرده بود. فكرش ديگر كار نمي كرد. همه جا را گشته بود اما نتيجه اي نگرفته بود.ستاره از او فراري بود. كاش فقط لحظه اي به او هم فرصت مي داد تا نظرش را بگويد.

باران شروع به باريدن كرد. هواي سردي بود. ستاره به آسمان نگاه مي كرد. سهيل زير باران بود. ديگر طاقت نياورد. گوشي تلفن را برداشت و شماره گرفت. تماس ها بي پاسخ بود. بارها و بارها شماره گرفت تا فرياد سهيل را از پشت خط شنيد:

- چقد بگم تا ستاره پيدا نشه من نميام.

- سهيل؟!

- ستاره... ستاره... تويي؟... آره خودتي... حرف بزن... باهام حرف بزن...

- آروم باش سهيل. تو بايد بري خونه. من نمي خوام تو مريض بشي. خودتو به خاطر من ناراحت نكن.

- اينا رو ول كن... بگو كجايي... من همين حالا ميام پيشت... ستاره ي من آخه سهيل بدون تو كه معنا نداره

- چرا داره. تو بايد خوش بخت بشي.

- من فقط با تو خوشبخت مي شم. بيا... من قول مي دم هر كاري بگي انجام بدم. فقط تو برگرد پيش من. ستاره تو رو خدا به منم يه فرصت بده.

- تو برو خونه همه چيز درست مي شه.

- نه... نه... نمي خوام... من فراموشت نمي كنم. شده تا آخر عمرم دنبالت مي گردم تا پيدات كنم و تو رو مال خودم كنم.

- تو لياقت بهتر از منو داري

-مگه بهتر از تو هم تو دنيا هست؟ مگه خدا بهتر از تو هم آفريده؟ ستاره عذابم نده. برگرد كنارم.

-نه سهيل ما نمي تونيم ازدواج كنيم.

- به خدا هيچ كوم از اون چيزايي كه گفتي برام مهم نيست. من تو رو به خاطر خودت مي خوام.

- براي من مهمه.

- باشه تو بيا. من تا آخر عمرم تو رو از پنجره ي اتاقم نگاه مي كنم. فقط پيشم باش. من هيچي ديگه نمي خوام.

- اين حرفا چيه؟ تو بايد با يه دختر خوب ازدواج كني و منو براي هميشه فراموش كني.

- بهتر از تو نيست. من تو رو مي خوام بفهم ستاره.

- باشه سهيل تو برو خونه. بعدا صحبت مي كنيم.

- تو بگو كجايي من ميام اونجا.

- برو خونه سهيل. برو خونه.

و ستاره تلفن را قطع كرد. سرش را به ديوار اتاق تكيه داد و گريه كرد.

سهيل اوي زانو هايش افتاد و بغضش را شكست. گوشي در دستش بود. ناگهان چيزي به خاطر آورد. آخرين شماره را نگاه كرد و فرياد زد:

- مريم... اون پيش مريمه...

و شروع به دويدن كرد.

                                       *********************************

به در خانه رسيد. در زد. به شدت درب را مي كوبيد. مريم درب را گود. سهيل درب را هل داد و  داخل شد و فرياد زد:

- ستاره... ستاره... مي دونم تو اينجايي... تو رو خدا بيا... ستاره... مي دونستم پشت پنجره ي يكي رو ديدم... كاش برگشته بودم... تا حالا ساعت ها مي تونستم باهات حرف بزنم.

سهيل درب اتاق مريم را باز كرد و چشمان سرخ شده ي ستاره را ديد. به سمتش رفت، جلويش رانو زد، به صورت ستاره نگاه كرد و اشكهايش جاري شد. با صدايي سنگين از غم گفت:

- پيدات كردم نازنينم.

                                      

پايان                         10/6/1387

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 11:8  توسط سنیه  | 

ستاره ی سهیل 13

 

                                    "به نام آن که عاشق را تنها آفرید"

سلام. سلامی به زیبایی چشمان همیشه عاشقت. می دونم از این که بی خبر رفتم و تنهات گذاشتم از دستم عصبانی هستی.

   سهیل من!

       این نامه رو برات نوشتم که بدونی توی این دنیا اتفاقای زیادی می افته که باعث می شه بدترین حوادث پشت سرش به وقوع بپیونده.

     وقتی دارم برای تو می نویسم کلمات بهم می گن فقط بهش بگو دوستش داری تا آخرین لحظه ی زندگیت. اما می دونی سهیلم، گفتن این کلمه خیلی سخته. من به خاطر سخت بودن این کلمه از تو جدا نشدم. کلمه نمی تونه یه رویای عاشقانه رو خراب کنه. می دونی عزیز دلم داستانها هستن که با بودنشون تمام آینده ی آدما رو خراب می کنن.

   سهیل جان، داستان از اونجایی شروع می شه که من چند هشت سالم بود. پدرم من و مادرمو مجبور کرد باهاش راهی غربت بشیم. فرانسه، پاریس. پدرم نتونست به موفقیت برسه. خوب یادمه که سینزده سالم بود. پدرم همیشه مست می اومد خونه. هر شب با مادرم دعوا می کرد و من و اونو به شدت می زد. یه شب که به گفته ی پلییس بیشتر از همیشه خورده بود ، با مادرم دعوای شدیدی می کنه و بعد می ره از آشپزخونه یه کارد بر می داره. داد می زد" خستم کردی دیکه. چرا بهم گیر میدی؟ الان از شرت راحت می شم." بعد چاقو رو تو قلب مادرم فرو کرد. هنوز صدای آخری التماسای مادرم تو گوشمه. هنوز آخرین تلاششو برای زنده موندن یادمه. هنوز آخرین نگاهش به من یادمه.

   پدرم حسابی هول شد از خونه که رفت پریدم سمت مادرم. زمین پر از خون شده بود. فوری به پلیس زنگ زدم. اونا خیلی راحت پدرمو پیدا کردن و قاضی دو سال زندانیش کرد. اونی که مادرمو کشت فقط دو سال زندانی شد. منم که هنوز به سن قانونی نرسیده بودم ، فرستادنم به پرورشگاه. پدرم که به خاطر خوش رفتاری فقط یه سال تو زندان مونده بود آزاد شد و دوباره ازدواج کرد. با همین زنی که تو فکر می کردی مادرمه. من پونزده ساله شده بودم. یه دختر جذاب و قشنگ. نامادریم نقشه های خوبی تو سرش داشت. من و از پرورشگاه بیرون آوردن. اگه می دونستم چه بلایی می خوان سرم بیارن هرگز حاظر نمی شدم برم پیششون.

   هنوز یه هفته نمی شد که دیدم یه پیرمردی هی میاد و می ره. گفتم حتما بابام یه شریک پیدا کرده اما بعد فهمیدم نه، اینا می خوان من با اون پیرمرد هشتاد ساله ازدواج کنم. هرکاری کردم پشیمونشون کنم نشد. از خونه فرار کردم. بهد از سه هفته پلیس منو گرفت و تحویلشون داد. اونام منو به ازدواج اون پیرمرد در آوردن. پیرمرد بچه دار نمی شد و تا اون زمان پنج بار رسما ازدواج کرده بود. یه سال بعد از ازدواجمون اون مرد. من شونده سالم بود که بیوه ی مرد هشتاد ساله بودم. تمام دارایی اون به من رسید و پدرم به خواستش رسید.

یه مدت سرش با اون پولا گرم بود و بی خیال من شده بود. تا یه سال پیش که نامادریم دوباره نقشه کشید. برگشتیم ایران. یه مدت گشتن اما کسی که می خواستنو پیدا نکردن. تا چند وقت قبل که فهمیدن تو تک فرزندی. نزدیکترین خونه  به خونتونو پیدا کردن. قسم خوردم کاری کنم که تو ازم فراری بشی اما وقتی دیدمت تازه معنی عشقو فهمیدم. دوست داشتم و نمی خواستم وارد این بازی کثیف بشی.

سهیل منو فراموش کن که تو لیاقت بهترینا رو داری. نه منی که ...

سهیل فراموشم کن. از خاطر ببر که کسی به نام ستاره وجود داشته. فکر کن مردم. من از اینجا میرم تا تو زندگی خوبی داشته باشی. خداحافظ سهیلم.

 

                                                                                                       " ستاره ی سهیل"

                                   ###################################

سهیل بارها نامه را خواند. باورش برایش سخت بود . واقعا ستاره عذاب کشیده بود. اما حالا خوب می دانست که ستاره او را دوست دارد. می دانست که خودش هم ستاره را دوست دارد. چه اهمیتی داشت که او ازدواج کرده است؟ مهم این است که هر دو همدیگر را دوست دارند.

سهیل ستاره را با تمام وجود دوست داشت. اما ستاره کجا می توانست رفته باشد؟ کاش ستاره نرفته بود تا سهیل به او بگوید که با تمام وجود او را می خواهد و برایش مهم نیست که سالها قبل چه اتفاقی افتاده.

با تمام وجود خوشحال بود که ستاره دوستش دارد و با تمام وجود ناراحت بود که ستاره را از دست داده است. آنقدر نامه را خواند که خوابش برد. نور آفتاب که روی صورتش افتاد، چشم گشود. با تمام وجود آرزو کرد که رفتن ستاره خواب باشد اما از درد پاهایش و نامه ی ستاره دانست که خواب نبوده. بلند شد. دست و صورتش را شست و راهی خیابان ها شد.

                                         ##############################

ستاره مریم  را در آغوش گرفته بود و گریه می کرد.

-" چه زندگی سختی داشتی عزیزم. اما ستاره ، سهیل داره دیوونه می شه. از وقتی شنید که تو رفتی آروم و قرار نداره. دیشب که نامتو دادم دستش کلی گریه کرده. گریه چیه؟ زار زده. ستاره اون تو رو دوست داره."

-" مریم ، به خدا می دونم چه حالی داره . منم بهتر از اون نیستم. دارم دیوانه می شم. یه لحظه ندیدنشم سخته، چه بره که برای همیشه ازش دور شی."

-" ستاره برگرد پیش سهیلت. اون بدون تو دیوونه می شه."

-" اینجوری براش بهتره."

در این لحظه زنگ در به صدا در آمد و بعد این صدای سهیل بود که مریم را صدا می زد.

-" مریم نفهمه من اینجام."

-" باشه . می دونم."

مریم بیرون رفت و ستاره صدایشان را از پشت در گوش می داد.

-" مریم تو نمی دونی ستاره ممکنه کجا رفته باشه؟"

-" نه . چطور مگه؟"

-" دارم دیوونه میشم . یعنی دیشب کجا خوابیده؟ مریم دارم دیوونه می شم. آخه یه شهر بزرگ و یه دخترتازه از خارج برگشته؟ اون کجا رو بلده که بره؟ اگه بلایی سرش بیارن من چه غلطی بکنم. ای خدای من . "

-" سهیل آروم باش. اون می تونه مواظب خودش باشه."

-" مریم اون از من فرار میکنه. اگه الان پیداش نکنم معلوم نیست دیگه کی ببینمش. من بی ستاره هیچم."

-" این همه دختر ریخته. یکی دیگه."

-" چند بار بگم که یکی دیگه که ستاره ی سهیل نیست. من ستاره ی خودمو می خوام."

ستاره از پشت در اشکش جاری بود. این صدای بغض کرده ی سهیل دیوانه اش می کرد. کاش می توانست در را بگشاید و سهیل را از این عذاب نجات دهد. کاش....

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 10:25  توسط سنیه  |