"به نام آن که عاشق را تنها آفرید"
سلام. سلامی به زیبایی چشمان همیشه عاشقت. می دونم از این که بی خبر رفتم و تنهات گذاشتم از دستم عصبانی هستی.
سهیل من!
این نامه رو برات نوشتم که بدونی توی این دنیا اتفاقای زیادی می افته که باعث می شه بدترین حوادث پشت سرش به وقوع بپیونده.
وقتی دارم برای تو می نویسم کلمات بهم می گن فقط بهش بگو دوستش داری تا آخرین لحظه ی زندگیت. اما می دونی سهیلم، گفتن این کلمه خیلی سخته. من به خاطر سخت بودن این کلمه از تو جدا نشدم. کلمه نمی تونه یه رویای عاشقانه رو خراب کنه. می دونی عزیز دلم داستانها هستن که با بودنشون تمام آینده ی آدما رو خراب می کنن.
سهیل جان، داستان از اونجایی شروع می شه که من چند هشت سالم بود. پدرم من و مادرمو مجبور کرد باهاش راهی غربت بشیم. فرانسه، پاریس. پدرم نتونست به موفقیت برسه. خوب یادمه که سینزده سالم بود. پدرم همیشه مست می اومد خونه. هر شب با مادرم دعوا می کرد و من و اونو به شدت می زد. یه شب که به گفته ی پلییس بیشتر از همیشه خورده بود ، با مادرم دعوای شدیدی می کنه و بعد می ره از آشپزخونه یه کارد بر می داره. داد می زد" خستم کردی دیکه. چرا بهم گیر میدی؟ الان از شرت راحت می شم." بعد چاقو رو تو قلب مادرم فرو کرد. هنوز صدای آخری التماسای مادرم تو گوشمه. هنوز آخرین تلاششو برای زنده موندن یادمه. هنوز آخرین نگاهش به من یادمه.
پدرم حسابی هول شد از خونه که رفت پریدم سمت مادرم. زمین پر از خون شده بود. فوری به پلیس زنگ زدم. اونا خیلی راحت پدرمو پیدا کردن و قاضی دو سال زندانیش کرد. اونی که مادرمو کشت فقط دو سال زندانی شد. منم که هنوز به سن قانونی نرسیده بودم ، فرستادنم به پرورشگاه. پدرم که به خاطر خوش رفتاری فقط یه سال تو زندان مونده بود آزاد شد و دوباره ازدواج کرد. با همین زنی که تو فکر می کردی مادرمه. من پونزده ساله شده بودم. یه دختر جذاب و قشنگ. نامادریم نقشه های خوبی تو سرش داشت. من و از پرورشگاه بیرون آوردن. اگه می دونستم چه بلایی می خوان سرم بیارن هرگز حاظر نمی شدم برم پیششون.
هنوز یه هفته نمی شد که دیدم یه پیرمردی هی میاد و می ره. گفتم حتما بابام یه شریک پیدا کرده اما بعد فهمیدم نه، اینا می خوان من با اون پیرمرد هشتاد ساله ازدواج کنم. هرکاری کردم پشیمونشون کنم نشد. از خونه فرار کردم. بهد از سه هفته پلیس منو گرفت و تحویلشون داد. اونام منو به ازدواج اون پیرمرد در آوردن. پیرمرد بچه دار نمی شد و تا اون زمان پنج بار رسما ازدواج کرده بود. یه سال بعد از ازدواجمون اون مرد. من شونده سالم بود که بیوه ی مرد هشتاد ساله بودم. تمام دارایی اون به من رسید و پدرم به خواستش رسید.
یه مدت سرش با اون پولا گرم بود و بی خیال من شده بود. تا یه سال پیش که نامادریم دوباره نقشه کشید. برگشتیم ایران. یه مدت گشتن اما کسی که می خواستنو پیدا نکردن. تا چند وقت قبل که فهمیدن تو تک فرزندی. نزدیکترین خونه به خونتونو پیدا کردن. قسم خوردم کاری کنم که تو ازم فراری بشی اما وقتی دیدمت تازه معنی عشقو فهمیدم. دوست داشتم و نمی خواستم وارد این بازی کثیف بشی.
سهیل منو فراموش کن که تو لیاقت بهترینا رو داری. نه منی که ...
سهیل فراموشم کن. از خاطر ببر که کسی به نام ستاره وجود داشته. فکر کن مردم. من از اینجا میرم تا تو زندگی خوبی داشته باشی. خداحافظ سهیلم.
" ستاره ی سهیل"
###################################
سهیل بارها نامه را خواند. باورش برایش سخت بود . واقعا ستاره عذاب کشیده بود. اما حالا خوب می دانست که ستاره او را دوست دارد. می دانست که خودش هم ستاره را دوست دارد. چه اهمیتی داشت که او ازدواج کرده است؟ مهم این است که هر دو همدیگر را دوست دارند.
سهیل ستاره را با تمام وجود دوست داشت. اما ستاره کجا می توانست رفته باشد؟ کاش ستاره نرفته بود تا سهیل به او بگوید که با تمام وجود او را می خواهد و برایش مهم نیست که سالها قبل چه اتفاقی افتاده.
با تمام وجود خوشحال بود که ستاره دوستش دارد و با تمام وجود ناراحت بود که ستاره را از دست داده است. آنقدر نامه را خواند که خوابش برد. نور آفتاب که روی صورتش افتاد، چشم گشود. با تمام وجود آرزو کرد که رفتن ستاره خواب باشد اما از درد پاهایش و نامه ی ستاره دانست که خواب نبوده. بلند شد. دست و صورتش را شست و راهی خیابان ها شد.
##############################
ستاره مریم را در آغوش گرفته بود و گریه می کرد.
-" چه زندگی سختی داشتی عزیزم. اما ستاره ، سهیل داره دیوونه می شه. از وقتی شنید که تو رفتی آروم و قرار نداره. دیشب که نامتو دادم دستش کلی گریه کرده. گریه چیه؟ زار زده. ستاره اون تو رو دوست داره."
-" مریم ، به خدا می دونم چه حالی داره . منم بهتر از اون نیستم. دارم دیوانه می شم. یه لحظه ندیدنشم سخته، چه بره که برای همیشه ازش دور شی."
-" ستاره برگرد پیش سهیلت. اون بدون تو دیوونه می شه."
-" اینجوری براش بهتره."
در این لحظه زنگ در به صدا در آمد و بعد این صدای سهیل بود که مریم را صدا می زد.
-" مریم نفهمه من اینجام."
-" باشه . می دونم."
مریم بیرون رفت و ستاره صدایشان را از پشت در گوش می داد.
-" مریم تو نمی دونی ستاره ممکنه کجا رفته باشه؟"
-" نه . چطور مگه؟"
-" دارم دیوونه میشم . یعنی دیشب کجا خوابیده؟ مریم دارم دیوونه می شم. آخه یه شهر بزرگ و یه دخترتازه از خارج برگشته؟ اون کجا رو بلده که بره؟ اگه بلایی سرش بیارن من چه غلطی بکنم. ای خدای من . "
-" سهیل آروم باش. اون می تونه مواظب خودش باشه."
-" مریم اون از من فرار میکنه. اگه الان پیداش نکنم معلوم نیست دیگه کی ببینمش. من بی ستاره هیچم."
-" این همه دختر ریخته. یکی دیگه."
-" چند بار بگم که یکی دیگه که ستاره ی سهیل نیست. من ستاره ی خودمو می خوام."
ستاره از پشت در اشکش جاری بود. این صدای بغض کرده ی سهیل دیوانه اش می کرد. کاش می توانست در را بگشاید و سهیل را از این عذاب نجات دهد. کاش....