تبليغاتX
بازگشت

پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386

ستاره ی سهیل 8

قسمت هشتم

سهیل سرش را به سمت آسمان بلند کرد ، دست هایش را گشود وفریاد زد)) آره! تو ستاره ی سهیلی... ستاره ی من. ))

آنقدر صدای سهیل بلند بود که توجه  تمام افراد داخل خانه را به سمت درب حیاط جلب کرد. ستاره سعی داشت بدون جلب توجه خود را به مریم برساند. اما فریاد های بلند سهیل توجه همه را به ستاره جلب کرده بود. بیشترین توجه به ستاره را ساناز داشت. ساناز با قیافه ای درهم کشیده ستاره ، این تازه واردی که سهیل را از او دور کرده بود را نظاره می کرد.

سهیل که وارد شد هر کس خود را مشغول کاری نشان داد. این بار سهیل قصد جلب توجه داشت. جامی از روی میز برداشت و سرکشید پس به سمت ستاره رفت.

ستاره که متوجه سهیل شده بود خود را پشت مریم کشید. این بار حالت سهیل فرق داشت. ستاره واقعا از او می ترسید.

" چیه ؟ چرا قایم شدی؟ کسی اذیتت کرده؟"
" این چه کاری بود کردی سهیل؟"
" مریم برو کنار با تو کاری ندارم."

ستاره به طور ناگهانی از پشت مریم بیرون آمد و سیلی محکمی به صورت سهیل زد. همه در شک بودند. ستاره از خانه به سرعت خارج شد. سهیل هنوز نمی دانست چه اتفاقی افتاده است.

*****************************************************

ستاره آماده ی رفتن به مدرسه شده بود. از خانه خارج شد.سهیل درون ماشینش نشسته بود و سرش را روی فرمان گذاشته بود. ستاره آرام در را بست تا سهیل متوجه خروج او نشود. چند قدمی دور نشده بود که صدای بوق ماشین سهیل را شنید. توجهی نکرد و به راهش ادامه داد. سهیل اتومبیلش را به راه و به ستاره نزدیک شد.

" ستاره ...ستاره...سوار شو کارت دارم."
" لطفا مزاحم نشین... آقای احمدی."
" قصد این کارم ندارم . فقط می خوام باهات صحبت کنم."
" حرفی نمونده."
" چرا خیلی حرف مونده. ستاره خواهش می کنم..."
" گفتم مزاحم نشو. جمله ی ساده ایه، نه؟"
" ساده است. اما مغز من نمی خواد پردازشش کنه."
" این به شما مربوطه نه من."
" ستاره ی من...  ستاره... آخه چرا تو اینجوری هستی. می دونم اون شب خیلی از دستم ناراحت شدی، مریم بهم گفت."
" دست از سرم بردار."
" ستاره تو باید منو ببخشی."
" من برای چی باید ببخشمت؟"
" چون تو رو ناراحت کردم."
" تو یه نفر دیگرم ناراحت کردی."
" مهم نیست. مهم اینه که تو ناراحت نباشی."
" ساناز . اسمش همینه دیگه نه؟"
" اسمش ساناز هست. اما برای من مهم نیست که کی از کارام ناراحت می شه ، کی نه."
" خودتون که گفتین ، براتون مهم نیست، پس دنبال من نیاین. یه ماشین دنبال یه آدم پیاده نمی یاد."

سهیل اتومبیلش را متوقف کرد و پیاده شد.

" حالا با هم قدم می زنیم."
" دست از سر من بردار."
" بخوای ، نخوای ، دست من روی سر تو هست. پس فکر همه ی پسرای دیگرو از فکرت بیرون کن."
" من از تو دستور نمی گیرم."
" اما من از تو دستور می گیرم."
" اگه اینجوریه برو و دست از سرم بردار."
" اینو ازم نخواه که نمی تونم."
" تو رو خدا سهیل."
" چی می شد اگه همیشه اینجوری صدام می کردی؟" 
" نمی شه . پس خودتو الاف من نکن."

ستاره سوار تاکسی شد و رفت. سهیل رفتنش را تماشا کرد.

****************************************************

" سلام ستاره ی سهیل."
" مریم می زنمتا."
" هر وقت سهیل و تونستی بزنی ، منم میتونی بزنی."
" داستان ستاره ی سهیل چیه؟"
" اِ... غزل ، باز فوضولی؟"
" کی؟ منو فوضولی؟ مریم حرفا میزنی. حالا ستاره ی سهیل چیه؟"
" هیچی. یه پسری به نام سهیل، عاشق دختری شده به نام ستاره."
" منظورت ستاره ی خودمونه؟"
" خیلی خنگی یا می خوای ما اینجوری فکر کنیم؟"
" چون موضوع مهمه چیزی بهت نمی گم. سهیل همین پسر خوشکله است که " بی ام  و" مشکی داره؟"
" واقعا که تو فوضولی لنگه نداری. حالا به کسی نگی ها؟"
" مطمئن باش مریم جون."

نوشته شده توسط سنیه در 12:54 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386

ستارهی سهیل7

قسمت هفتم

" بفرمایید، خوش اومدین"
" ممنون آقا سهیل. ما رو به خونواده معرفی نمی کنی؟"
"بله ، بفرمایید... بابا ، ماما... چند لحظه."

سهیل زیر چشمی نگاهی به ستاره انداخت و چهره ی گرفته اش او را از خود بی خود کرد. دوست داشت همین الان دستهای او را می گرفت واز او می پرسید چرا هر زمان که او را می بیند بی دلیل زخمی یا پکر است. البته ممکن بود او را مجبور به آمدن به مهمانی کرده باشند ولی سهیل دوست نداشت ستاره اش را این گونه ببیند .غم وجودش را فرا گرفت.

بعد از معرفی آقا وخانوم محمدی سهیل متوجه غیبت ستاره شد. همه جا را گشت. نه از او خبری بود به از مریم. به سرعت از میان مهمانها عبور کرد و خود را به حیاط رساند. نفس راحتی کشید. ستاره و مریم در حال قدم زدن بودند. به سمتشان رفت.

" سلام ستاره."

مریم از ستاره دور شد و به سرعت وارد خانه شد. ستاره خواست به دنبال او برود که سهیل جلویش را گرفت و گفت:
" صبر کن ستاره ، فکر نمی کنی یه چیزایی رو باید جواب بدی؟"
" فکر نمی کنم."
" اما چرا، تو باید جواب بدی. باید جواب بدی که این چه حرفایی بود به مریم گفتی به من بگه؟ منظورت چی بود؟"
" همون حرفایی که شنیدین ، دقیقا منظورم همونا بود."
" ستاره خواهش می کنم درست صحبت کن. جوری بگو که من بفهمم."
" از این ساده تر که نمی خوام ببینمتون؟"
" چرا؟ کاری کردم؟ البته تو به من فرصت ندادی کاری بکنم ، از اون اول رو دنده ی لج بودی."
" ببین آقای احمدی ..."
" سهیل."
" باشه... باشه... سهیل، فکر کن از قیافت بدم میاد."
" اونو که همه خوششون میاد."
"فکر کن من بدم میاد"
"نمی شه . چون روز اول برق تحسین رو تو چشات دیدم. نگو از قیافم بدت میاد. هیچ دختری هم از پول بدش نمی یاد. حالا صادقانه به من بگو ، چی باعث فرار تو از منه؟"

ستاره تمام تلاشش کرد تا مستقیم به چشمان سهیل نگاه کند. اما نتوانست، پس سرش را پایین انداخت و گفت:
" این همه دختر ، برو سراغ یکی دیگه."
"یکی دیگه که ستاره ی سهیل نیست. می دونی تو ستاره ی سهیلی."

سهیل فریاد می زد " آره ، تو ستاره ی سهیلی"

ادامه دارد....

نوشته شده توسط سنیه در 12:52 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه نوزدهم آذر 1386

ستاره ی سهیل 6

انتظار

قسمت ششم

سهیل فورا سوار ماشینش شد آن را روشن کرد و پایش را رو پدال گاز فشار داد. ماشین از جا کنده . تاکسیی که ستاره در آن بود در مقابلش بود. بر سرعتش افزود، از سمت راست سبقت گرفت. نگاه خشمگینش را به ستاره دوخت و بعد تا آخر روی پدال گاز فشار داد. ماشینش به سرعت دور شد. شاید اگر لحظه ای بیشتر تامل کرده بود و با دقت بیشتری صورت ستاره را می نگریست اشک را در عسلی چشمانش می دید. اشکی که در چشمان سهیل نیز جمع شده بود.

ستاره از تاکسی خارج شد. مریم به سرعت به سمتش آمد و پرسید:
" تو سهیل و دیدی؟ مگه نه؟"
" گه چی؟"
" تو اونو دیدی؟؟؟"
" خوب آره"
" چیزی بهش گفتی؟"
" مثلا چی؟"
" نمی دونم. هر چیزی که اونو بهم بریزه."
" نمی دونم."
" ستاره حرف بزن . به اون چی گفتی؟"
" نمی دونم ، نمی دونم ، دست از سرم بردار مریم."
" یعنی چی ستاره؟ وقتی دیدمش خیلی بهم ریخته بود . تا حالا اینجوری ندیده بودمش. چیزی شده؟"
"چرا از خودش نمی پرسی ، از خودش بپرس."

ستاره جملاتش را پشت سر هم تکرار می کرد و می گریست. مریم در آغوشش گرفت.

*************************************************************************

ستاره به اتاقش رفت . قاب عکسی را از روی میزش برداشت، آن را در آغوش گرفت و اشگ ریخت. روی تختش افتاد و ناله اش را بلند کرد.

*********************************************************

یک هفته از برخوردستاره و سهیل می گذشت. در طول این هفته سهیل گوشه ای می ایستاد و ستاره را نگاه می کرد، طوری که او را متوجه خود نکند. اما ستاره همیشه او را می دید و از دیدن او خوشحال بود.

بالاخره روز مهمانی فرا رسید.یک ساعت از شروع مهمانی می گذشت. اکثر مهمانها آمده بودند. سهیل بدون توجه به سایرین و تذکرهای پدر و مادر مبنی بر درست رفتار کردن با مهمان ها ، در پی دیدن ستاره بود. اما ستاره هنوز نیامده بود.

" مریم ، تو ستاره رو ندیدی؟"
" نه ، شاید هنوز نیومدن."
" شاید. اما میاد نه؟"
" ببینیم چی میشه."
" می خوام بدونم منظورش از اون حرفایی که بهت زده چیه."
" پس دعا کن بیاد."

 پدر ستاره فریاد می زد:" دختره ی عوضی پاشو لباساتو بپوش وگرنه اون قدر می زنمت که مثل مادرت... لعنت به تو و اون مادرت. پاشو دختره ی آشغال."

آقای محمدی دست ستاره را می کشید . ستاره مجبور شد تسلیم شده و آماده ی رفتن شود.

" از اون اول گفتم این دختری که تو بزرگ کردی با کتک راه می افته ."
" اگه من بزرگ کرده بودمش که این طور نبود . از بچه ای هم که دو سال تو پرورشگاه باشه نباید انتظار بیشتری داشت."
" از پدری که دو سال تو زندان باشه چه طور؟"
" انگار تنت می خواره؟ دهنتو ببند و راه بافت."

ادامه دارد....

نوشته شده توسط سنیه در 19:6 |  لینک ثابت   • 

شنبه هفدهم آذر 1386

ستاره ی سهیل5

 ستاره همراه مریم رد شد و چشمان سهیل به دنبالش رفت. در دلش آشوبی به پا بود. تا جایی که می توانست رفتنشان را نگاه کرد.

" انگار منتظر بود تو حرف بزنی."

ستاره ایستاد و دست های مریم را در دستش گرفت و با التماس گفت:" مریم تو رو خدا، تو رو به جون هر کی دوست داری ، به پسر خالت بگو دست از سر من برداره. ازت خواهش می کنم."
" آخه چرا؟"
" ازت خواهش می کنم."
" ازش بدت میاد؟"
" نه."
" پس چی؟ برای چی این حرف رو می زنی؟"
" ببین مریم، من از پاریس نیومدم این جا برای این چیزا. مطمئن باش پدرمم الکی به کسی نزدیک نمی شه. بهش بگو از خوانواده ی من دور شن."
" تو چی داری می گی ستاره ؟"
" دیگه بیشتر از این نمی تونم بگم، پس تو هم نپرس. فقط اینا رو به سهیل بگو. باشه ؟"
" باشه ولی من منظورتو نمی فهمم."
" توبا این تاکسی برو من با بعدی میام. اونجا منتظرم باش."

مریم با سوال های زیادی سوار تاکسی شد. ستاره با ترس و اندکی اضطراب چشم به جاده دوخت. تمام تاکسی ها پر بودند. به ناگاه یک(( بی ام و)) مشکی جلوی پایش ترمز سختی زد . راننده پیاده شد. سهیل بود که داشت عینک آفتابیش را بر می داشت وآرام به او می گفت:" سلام ستاره."

 ستاره به شدت می لرزید. سهیل به راحتی این ترس را که منشاش را نمی دانست میدید.

" ستاره خانوم، من قصد مزاحمت ندارم. فقط می خواستم بدونم مادرم باهاتون تماس گرفت؟"

ستاره به آرامی گفت:" بله ، تماس گرفتن."
" شما که حتما میاین؟"
" متاسفانه وقت ندارم ."
"مریم وقت داره بیاد. فقط شما نمی تونید بیاید؟"
" گفتم که وقت ندارم. لطفا برید، چون تاکسی ها نمی مونن...  تا وقتی شما اینجا وایسادین."
" یه چیز دیگه که می خواستم بگم این بود که... که... می تونم برسونمتون؟"
"شما لطف داین ، مزاحم نمی شم. شما بفرمایید."
" شما اصلا مزاحم نیستین."

ستاره بدون حرف دیگری جلو تر رفت و سوار  تاکسیی که دو نفراز آن پیاده می شدند شد ورفت. سهیل مشتش را به سقف ماشین کوبید و سرش را روی دستش گذاشت.

نوشته شده توسط سنیه در 21:14 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه پانزدهم آذر 1386

ستاره ی سهیل 4

قسمت چهارم
ستاره و مريم از هم جدا شدند و هر يک به سمت خانه شان رفتند. وقتي ستاره وارد خانه شد، پدرش به سمتش دويد و گفت:" امروز سهيل رو ديدي؟"
" نه"
"ببين ، سهيل يه دختر خاله داره اسمش..."
" مريمه"
" تو از کجا ميدوني؟"
" همکلاسيمه. يه مسيري هم با هميم."
" خوب، خوبه . به مريم نزديک شو."
" اما بابا..."
" هميني که من مي گم. تو بايد اون پسررو بايد تو مشتت داشته باشه."
ستاره بدون هيچ اعتراض ديگري به اتاقش رفت. خود را روي تخت انداخت و در حالي که قاب عکسي را در سينه مي فشرد بغضش را رها کرد. 
سهيل تلفن اتاقش را بر داشت و شماره گرفت.
" الو ،سلام خاله جون."
" زهر مار خاله"
" اوه ببخشيد مهرناز جون"
" حالا درست شد. عليک سلام . چه عجب ياد ما کردي."
" ياد شما نکردم مهرناز جون. با مريم کار دارم."
" اي پدر سوخته، شد يه بار تو با من درست صحبت ؟"
" مگه صحبت کردنم چشه؟ از بچه هاي تو که بهتر حرف مي زنم خاله خانوم."
" درد خاله خانوم. حالا با مريم چه کار داري؟"
" يه کاريش دارم ديگه. خاله خانوم."
" کوفت خاله. تا اعصابمو بهم نريختي گوشي.."
" راستي خاله، مامانم يه دکتر پوست تازه پيدا ککرده ها."
" راست ميگي؟ اسمش چيه؟ کي نوبت داره؟ براي منم نوبت گرفته ؟"
" يواش... چه خبر سواله ، همش به ذهن خودت رسيده يا مريم بهت کمک ميکنه؟"
" سهيل ! دستم که ننداختي؟"
" دقيقا خاله جون."
" مرض خاله جون . تو آخر منو دق ميدي...مريم گوشي رو بردار سهيل کارت داره."
" چقد صدات تيزه خاله. پرده ي گوشم پاره شد."
" بامريم حرف بزن که ديگه حوصلتو ندارم. خداحافظ."
" خداحافظ خاله ي بزرگ."
"الو"
" سلام مريم خانوم."
" تا ديروز مريم کوچولو بودم يه روزه خانوم شدم؟"
" خوب امروز ديدم بزرگ شدي."
" غرض از مزاحمتو بگو. حاشيه نرو."
" تو که خودت مي دوني."
"چي رو بايد بدونم؟"
"اون دختر که باهات بود."
" خوب به تو چه؟"
" ميگم... نمي خواي براي مهموني دعوتش کني؟"
" مگه تو دعوتش نکرده بودي؟"
" من چرا اما مامانم."
"مامانت خبر نداره ها؟"
" آره ديگه، ميشه تو به مامانم."
" به مامانت بگم خانواده ي دوستمو دعوت کنه."
" خواهش مي کنم مريم. من تا حالا از کسي خواهش نکردم."
"چرا سهيل؟"
" نپرس. نپرس که بد درديه."
" تو عاشق شدي؟"
"اين کارو برام مي کني؟"
" پس مي خواي به ساناز چي بگي؟ اون از بچگي دوست داشت."
" من هميشه بهش گفتم هيچ حسي بهش ندارم. دخترا هميشه عاشق کسي مي شن که هيچ علاقه اي بهشون نداره."
" پسراچي؟"
"....... اميدوارم اين جوري نشه."
" منم اميدوارم. اما اگه نشه چي؟"
" تو رو خدا مريم."
"باشه ، با خاله صحبت مي کنم."
" ممنون. يه روز جبران مي کنم."
" مي دونم، پس خداحافظ تا ببينم چه کار ميتونم برات بکنم."
" يه چيزي."
" ديگه چي؟"
" مواظبش باش . نزار تنها بمونه."
" باشه، خداحافظ."
" خداحافظ."
سهيل گوشي را گذاشت و به فکر فرو رفت. ستاره را تصور کرد با لباسي آبي درحال بازي کردن با ماهي هاي توي حوض..
*****************************************
" سلام ستاره خانوم. چطوري؟"
" سلام مريم. اين جا چرا وايسادي؟"
" منتظر تو بودم که باهم بريم مدرسه."
"خيلي که منتظر نبودي؟"
" نه، يه 20 ديقه ي ناقابل."
" ببخشيد ،اگه مي دونستم منتظرم ميموني خودمو زودتر مي رسوندم."
" چه کارت کنيم که سفارش شده اي." 
********************************************
" وقت خونه رفتنه. پاشو ستاره دبير رفته ، خودتو براي کي داري لوس ميکني؟
" براي خودم."
" خالي نبند، پاشو بريم."
" بريم."
ستاره کتابها را درون کيفش ريخت وبلد شد. هر دو از مدرسه خارج شدند. دو کوچه را که رد کردند، جمعيتي از پسرها را ديدند. ستاره بين آن همه نگاه ، نگاه سهيل را ديد. قلبش به شدت مي زد. درحالي که دست مريم را گرفته بود گفت:
" مريم بيا از کوچه پشتي بريم."
" راهمون دور ميشه."
" اشکالي نداره."
" نکنه واسه اين پسرا ميگي؟ نترس سهيل اون جاست."
" منم به خاطر همين مي گم ديگه."
"بيا نگران نباش. لولو خرخره نيست. البته آدمم نيست."
وقتي به آنها رسيدند هر دو ايستادند. سهيل به ستاره نگاه مي کرد وستاره به هر جا جز سهيل و چشمانش.
"ببخشيد تمام کوچه روگرفتين."
مريم اين جمله را گفت و منتظر ماند آنها کنار روند اما هيچ کس از جايش تکان نخورد. ستاره سرش را نزديک مريم برد و گفت:" نگفتم از اين ور نريم."
"نگام که نکردي، لااقل صداتو شنيديم. بريد کنار بزاريد ردشن."
همه کنار رفتند.

نوشته شده توسط سنیه در 16:27 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه سیزدهم آذر 1386

ستاره ی سهیل 3

قسمت سوم

صبح دل انگیز پاییزی بود. ستاره درب خانه را گشود و راهی مدرسه شد. به اصرار پدرش مبنی بر بردنش به مدرسه مخالفت کرد و ترجیه داد این مسیر را با تاکسی طی کند. هوای صبح پاییزی چه دل انگیز است برای دختری که می خواهد حتی برای لحظه ای با خیال آسوده وآرامش ،فکری برای آینده ی نامعلومش بکند.
نفهمید چطور به مدرسه رسید. آنقدر به فکر کارهای پدرش بود که به هیچ چیزی توجه نمی کرد. وارد مدرسه که شد، دلش به شدت گرفت. به یاد سال گذشته افتاد که هر گاه پا به مدرسه می گذاشت، با شیطنت دوستانش همه چیز را از خاطر می برد. بالاخره بعد از کلاس بندی ستاره با دختری هم نشین شد.
" اسم من مریمه. اسم تو چیه؟"
"ستاره."
" تازه اومدی این ورا؟"
" چطور مگه؟ نکنه چند ساله پیش دانشگاهی درس می خونی؟"
" هه، نه . آخه همه بالاخرهیه دوستی دارن اما تو تنهایی. پس باید تازه وارد باشی."
" آره. من از شیراز اومدم . دیروز رسیدیم."
" تهران جای خوبی نیست. کاش نمی اومدین. یه روز مثل من پشیمون می شی."
زنگ پایانی به صدا در آمد. ستاره آماده ی رفتن شده بود که مریم از او پرسید:" کدوم وری میری؟"
" تاکسی می گیرم ، مستقیم میرم."
 " پس مسیرمون با هم می خوره. بریم؟"
" باشه."
در مسیرشان ستاره چشمش به سهیل افتاد که در بین دوستانش ایستاده  و به اتومبیلش کرده بود. چشمان سهیل که به ستاره افتاد بی اختیار لبخندی بر لبانش نشست.  ستاره سرش را پایین انداخت وسعی کرد بدون توجه به نگاه خیره ی سهیل راهش را ادامه دهد که مریم گفت:" ستاره ! انگار سهیل تو رو نگاه می کنه."
"مگه می شناسیش؟ "
" آره . چطور نشناسمش. پسر خالمه."
" واقعا؟"
" آره. تو از کجا میشناسیش؟"
"دیروز دیدمش. اومد کمک برای اسبابکشی."
" کی؟ سهیل؟ کمک؟ عجیبه ! اون به خودشم کمک نمی کنه ... نه انگار خبراییه."
" مثلا چه خبرایی؟"
" اونو باید از تو پرسید. اما هفته ی دیگه از سهیل می پرسم."
" تو هم تو اون مهمونی هستی؟"
" آره ، سهیل دعوتتون کرده ؟"
ستاره با سر تایید کرد. مریم بلند خندید و گفت :" ای سهیل! همه دخترارو گذاشتی سر کار حالا خودت گیر یه دختر افتادی ."
 

 

نوشته شده توسط سنیه در 20:33 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه سیزدهم آذر 1386

ستاره ی سهیل 2


".... نگاه سهيل به پارگي لب ستاره افتاد. اطمينان داشت در ديدار قبلي اين بريدگي وجود نداشت. با اشاره به لب خود، با ترديد پرسيد: " لبتون... چند ديقه قبل نبود."
"اوه ، بله. تو راه پله افتادم... مهم نيست."
اما براي سهيل بسيار مهم بود. معذرت خواهي کردو از اتاق خارج شد. در دل حس بدي نسبت به اين موضوع پيدا کرده بود. در چشمان ستاره مي ديد که دروغ مي گويد. اما چرا؟
"عصرونه ي خوبي بود. بازم بخاطر مزاحمتمون معذرت ميخوام. در اصل ما بايد شما رو دعوت مي کرديم، نه شما مارو."
"اين چه حرفيه سهيل جان؟ بالاخره نوبت ما هم ميشه."
"راستي ما هفته ي آينده يه مهموني در پيش داريم. خوشحال ميشيم شما و دختر خانومتونم تشريف بيارين."
"پس همسرم چي؟"
"اوه، واقعاً متاسفم.والبته همسرتون. مادرم براي دعوت رسمي با شما تماس مي گيرن."
"ميدونيد، ستاره خيلي خجالتيه فکر نکنم که بياد..."
چهره ي سهيل در هم رفته بود که آقاي محمدي ادامه داد:" من تمام تلاشمو ميکنم که با خودمون بيارمش." ودستي بر شانه ي سهيل زدو لبخندي به چهره ي شرمگين او زد.
*******************************
سهيل بدون اين که جواب سوالات پي در پي مادرش را بدهد وارد اتاقش شد وخود را روي تخت انداخت.بي نهايت شاد بود. همان طور که ويکتور هوگو مي گويد:((آن روز نگاه کوزت ماريوس را ديوانه کرد و نگاه ماريوس کزت را به لرزه در آورد. ماريوس با اطمينان رفت و کوزت با اضطراب. آن روز يکديگر را پرستيدند.)) يا در جاي ديگري که گفت:((هر زن در زندگي خود يک بار اين گونه نگاه مي کند که تن هر رهگذري را مي لرزاند. واي به روز مردي که آن لحظه آن جا باشد و اسير آن نگاه شود.))
و سهيل آنجا بود. گفتار آن نگاه شد.
وستاره . ستاره اي که از عشق به سهيل گريزان بود.
"تو بايد به اون مهموني بياي! مي فهمي؟ اين براي من مهمه. پدر اون رئيس اون کمپاني بزرگه."
"خواهش مي کنم پدر... من نمي خوام اين کارو با اون بکنم."
"برام مهم نيست که تو دوست داري چه کاري رو بکني و چه کاري رو نکني."
"اما آخه تقصير اون چيه. اون چرا بايد توي دام کثيف تو بيفته؟"
"توبايد حرف پدرتو گوش کني. "
"تو مادر من نيستي که به من بگي چه کار کنم."
"ستاره ، با مادرت درست صحبت کن!ِ"
"اون مادر من نيست."
آقاي محمدي سيلي محکمي به ستاره زد. طوري که به شدت به زمين خورد و دست چپش شکست.
**********************
دو روز بعد مدرسه ها باز شد. ستاره آن سال، سال آخر بود و پشت کنکوري.
ادامه دارد......

نوشته شده توسط سنیه در 20:11 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه سیزدهم آذر 1386

ستاره ی سهیل 1

قسمت اول نوشته ي: فاطمه پورمنصوري"
هواي ابري، آن روز دلگير را دلگيرتر کرده بود. گويي آسمان نيز با او لج کرده بود. آخر اين چه سرنوشتي بود؟ کاش مي شد آن را از سر بنويسد. کاش يک بارديگر فرصت داشت از نو آغاز کند. ابرها گريه کردند،وشايد همين گريه ي ابرها بود که بغض او را شکست وصداي هق هقش رابلند کرد. زانوانش توان رفتن نداشت. همان جا نشست و آنقدر اشک ريخت که ابرها از باريدن خسته شدند. چه غروب غم انگيزي. غم در چشمان َآسمان هم موج ميزد. به زحمت خود را روي نيمکتي که کنارش بود انداخت. چشمانش را بست و به ياد آورد.........
"سهيل به همراه تعدادي از دوستانش از باشگاه به خانه مي آمد. حدوداً ده خانه پايين تر از خانه ي شان، خانواده اي مشغول بردن وسايلشان درون خانه بودند.
کاش مي توانست بگويد" کاش قلم پام شکسته بود و پامو تو اون خراب شده نمي ذاشتم." اما چه متوانست بگويد که اين بهترين اتفاق زندگيش بود.
" دختري را ديد که در حال بلند کردن چمدان سنگيني است. دخترک چهره ي معصومي داشت. از آن چهره هايي که هيچ گاه از ذهن آدمي بيرون نمي رود.
سهيل جذب چهره ي او شد. بدون هيچ حرفي از دوستانش دجدا شد و خود را به دختر رساند، دستش را دراز کرد تا چمدان را بلند کند که صدايي شنيد. "ممنون، خودم ميتونم ببرمش."
سهيل سرش را بلند کرد وبه دخترک نگاه کرد اما متوجه شد که او حتي براي اداء جمله نيز به او نگاه نکرده است. با اين که حسابي از بي اعتنايي او لجش در آمده بود با لبخند گفت:"اين چمدون براي خانومي مثل شما خيلي سنگينه، براتون ميارمش."
" مگه شما بار بريد؟"
لبخند سهيل روي صورتش خشکيد. " باربرهستم، اما نه باربر شما، فقط خواستم به يه همسايه کمک کنم. اما انگار شما خيلي سريع موضع گيري مي کنيد و در مقابل همسايه هاتون خيلي بدرفتار ميکنين . بايد بگم اين رفتار شايسته ي يه خانوم مثل شما نيست."
او خواست از حياط خارج شود که با مردي در پشت سرش مواجه شد.
"ستاره! اين چه کاريه؟ ببخشيد که دخترم باهاتون بد حرف زد"
"نه خواهش مي کنم. برحسب وظيفه اومدم کمک"
"شما لطف دارين. واقعاً براي رفتار دخترم متاسفم هميشه اين جوري نيست. راستش هروقت به خاطر کار من مجبوره از دوستاش جداشه اين جوري ميشه. بالاخره دختره ديگه، احساساتي و وابسته. اوه عذر مي خوام من محمدي هستم . احمد محمدي."
ودستش را دراز کرد. سهيل دستان آقاي محمدي را به گرمي فشرد وگفت:"سهيل احمدي. از آشناييتون خوشوقتم."
ستاره چمدان را همان جاگذاشت و رفت. اما در ذهن خود تکرار کرد"سهيل ، سهيل ، سهيل احمدي......."
"افتخار بدين يه چاي در خدمتتون باشيم . بفرماييدتو."
"خيلي ممنون. راستشو بخواين الان از باشگاه ميام. دوستام منتظرن بريم خونه"
"چي بهتر از اين. دوستاتونم صدا کنيد بيان. عصرونه رو دور هم مي خوريم"
"راستش نمي خوام مزاحم شيم. تازه مثل اين که دختر خانوم شما هم از بودن ما خوششون نمياد."
سهيل اين جملات را در حالي مي گفت که از ته دل آرزو مي کرد داخل برود ويک بار ديگر ستاره را ببيند. ستاره اي که شايد از آن او شود."
چه خيالي که ستاره روزي او را تنها مي گذارد. تنهاي تنها ، بي هيچ نشاني.
"آقاي محمدي با مهرباني دستي بر شانه ي سهيل زد وگفت:"ما رسم نداريم مهمون رو گرسنه بفرستيم خونش."
"مهمون نه مزاحم."
"تعارف نکن زود برو دوستاتو صداکن."
"اما آخه......"
"آخه واما نداره. اگه از دست ستاره ناراحتي و به خاطر اين نميياي تو برم بگم بياد ازت عذر خواهي بکنه؟"
"نه اقاي محمدي اين چه حرفيه؟ چه ناراحتيي؟"
"پس دوستاتو صداکن"
"چشم، هر چي شما بگين."
آقاي محمدي آخرين بسته را به درون خانه برد. برلب هاي سهيل لبخند رضايتي نشست. دستي براي دوستانش تکان داد و گفت"بيياين"
دوستانش وارد حياط خانه شدند. "چي شده سهيل چرا نميياي بريم؟ فاميلتونه؟"
"اينا باشه واسه بعد. عصرونه دعوتيم."
"دعوت کي؟"
"بعداً براتون مي گم. شما که مفت خوري تو خونتونه. برين تو وگرنه از مهموني آخر هفته خبري نيست."
همگي غرغر کنان وارد خانه شدند. سهيل چمدان را بر داشت و وارد خانه شد. آقاي محمدي چمدان را در دستان سهيل ديد. خواست چمدان را ازاو بگيرد که سهيل گفت:"ميشه خودم براشون ببرم؟ مي خوام بابت رفتارم عذر خواهي کنم."
"طبقه ي بالا، اتاق اول."
سهيل به طبقه ي بالا رفت، در بازبود"ميتونم بيام تو؟"
ستاره به سمتش برگشت و نگاهشان در هم گره خورد."
کاش هيچ گاه پايش را آنجا نگذاشته بود. کاش هيچ گاه آن نگاه دروغين را نمي ديد. اما حتي توان فکر کردن به اين را هم نداشت.
" "بفرماييد."
سهيل وارد اتاق شد. "چمدونتونو آوردم."
"لطف کردين، بذارين همونجا."
سهيل چمدان را گوشه ي اتاق، همانجايي که ستاره اشاره کرده بود گذاشت و خواست از در خارج شود که ستاره گفت:"آقاي احمدي!"
سهيل ايستاد، اما برنگشت.
"ميخواستم بگم بابت رفتارم متاسفم. واقعاً نمي دونم چرا با شما اين رفتارو کردم."
"مهم نيست."
"در مورد همه چيز اينقدر بي تفاوتين يا فقط مورد عذر خواهي من بي تفاوتين؟"
"گفتم که برام مهم نيست. لطفاًديگه ادامش ندين."
"فقط نمي خواستم کسي از دستم ناراحت باشه."
سهيل دوست نداشت اينقدر بي تفاوت با ستاره صحبت کند. اما چاره اي نبود جز حفظ ظاهر.

ادامه دارد...........



 

نوشته شده توسط سنیه در 20:11 |  لینک ثابت   •