تبليغاتX
بازگشت

یکشنبه سی ام دی 1386

ستاره ی سهیل 10

قسمت دهم

" نه، من فقط گفتم منو فراموش کن."
" تو تمام زندگی منی... چطوری فراموشت کنم؟"
"نمی دونم ،فقط می دونم اگه نری به پلیس زنگ می زنم"

سهیل تلفن همراهش را به سمت ستاره گرفت و گفت:" زنگ بزن. من دست از سر تو بر نمی دارم."

مریم که می ترسید ستاره این کار را انجام دهد میان آن دو ایستاد و گفت:" بس کنین دیگه.  سهیل تو رو به جون عزیزترین کست برو."

سهیل نگاه آرامی به ستاره انداخت و سریع از آنجا دور شد.

ستاره و مریم به راه افتادند. هیچ یک حرف نمی زدند. سکوت بود و سکوت.

*************************************************

یک ماه بود که ستاره از سهیل فرار می کرد. ناگفته نماند پدر ستاره ناراضی بود و ستاره هر روز به شدت کتک می خورد. دیدن چهره ی زخمی و کبودی و شکستگی دست ستاره سهیل را عذاب می داد.

سهیل به شدت ناراحت بود . مادرش تا می توانست او را به دکتر برده بود، مهمانی گرفته بود ، اما سهیل نه به حرف دکتر کوش میداد نه در مهمانی ها شرکت می کرد. دیگر شور و حالی نداشت. مادرش بارها خواسته بود از طریق مریم پی به ماجرا ببرد اما مریم بخاطر قولی که به سهیل داده بود چیزی نمی گفت. فقط ساعتی برای سهیل از ستاره اش می گفت.
یک شب سهیل در خواب ستاره را صدا کرد. نه تنها صدا ، داد می زد:"برگرد ستاره ی من."
صدای فریاد هایش به گوش مادرش رسید. ترتیب یک مهمانی را داد .

" سهیل بیا پایین. "
"گفتم نمیام."
"پشیمون می شیا. "
" کسی اون جا نیست که من بخوام ببینمش که بعد پشیمون بشم."
"از کجا می دونی ؟ امشب مریم با خوانواده ی اون دوستش اومده."
" سهیل از جا پرید. با اضطراب اصلاح کرد و لباس پوشید. خوش بو ترین ادکلنش را برداشت. حتما ستاره از بوی این ادکلن خوشش می آمد. به سرعت از پله ها پایین آمد. ستاره را در بین جمعیت پیدا کرد. به سرعت به طرفش دوید.
" سلام ستاره..."
" سلام آقای احمدی."
" سهیل . دقم دادی ."
"من؟"
"آره عزیزم... آخه با لباس سیاه میان مهمونی؟ من دوست ندارم تو رو تو لباس سیاه ببینم."
" اولا درست صحبت کنین. دوما منم سیاه دوست ندارم، ولی آدم با توجه به جایی که می خواد بره لباس انتخاب می کنه."
" مگه کجا اومدی؟ نکنه بودن در جایی که من هستم این قدر بده که سما سیاه تنتون کنید؟"
" دقیقا درست گفتین. اگه مجبور نبودم هیچ وقت نمییومدم."
" خوب پس من می رم تا شما در عذاب نباشین."

سهیل در حال رفتن بود که مریم گفت:" تو رو خدا امرز رو آتش بست اعلام کنید. یه شب که هزار شب نمی شه. فردا دوباره شروع کنید."
ستاره بلند خندید. سهیل به خنده ی ستاره نگاه کرد. تا آخر مهمانی آن سه با هم بودند ولی ستاره باز به تکه انداختن به سهیل در مورد ساناز ادامه داد. تا آنجا که سهیل به سمت ساناز رفتو در حضور دوستانش به او گفت:" ساناز ! من از تو اصلا خوشم نمیاد پس دست از سر من بردار."
ساناز در حالی که بغض گلویش را گرفته بود مهمانی را ترک کرد.
آن شب برای سهیل بهترین شب زندگیش بود.او حالا ستاره را داشت.اما چه کوتاه که مهمانی تمام شد و آتش بست به پایان رسید. ستاره موقع رفتن نگاهی به سهیل انداخت و دور شد.

نوشته شده توسط سنیه در 17:54 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386

ستاره ی سهیل 9

قسمت نهم

" ستاره . بیا پای تخته."
" خانوم منظورتون ستاره ی سهیله؟"
" غزل..."

این صدای ستاره و مریم بود که با هم فریاد زدند. اما نگاه معلم به ستاره بود. او متعجب تر از قبل شده بود.

" میشه بدونم منظور از ستاره ی سهیل چیه؟"
" هیچی خانوم. نه چند روزه ستاره رو ندیدن، می گن ستاره ی سهیل شده . منظور کم پیداییشه."
" آهان . خوب ستاره بیا پای تخته."

ستاده در حالی که از روی صندلی بلند می شد آرام به مریم گفت:
" مریم بذار برگردم."
" من که ماست مالیش کردم."
" اون ماست مالیت بخوره تو سرت."

***************************************

" مریم می کشمت."
" من که نگفتم . غزل گفت."
" به جز من و تو کسی نمی دونست. اگه دهن لقی نمی کردی این جور آبروم جلوی خانوم نمی رفت."
" خوب من که نمی دونستم به همه می گه."
" خوبم می دونستی مریم. می دونی کافیه به غزل بگی کسی نفهمه، همه ی آلمو خبر دار می کنه."
" راست می گی ، عاشق شدن سهیل به تنهایی کافیه. حالا اون دختر تو باشی .... خبر مهشری می شه."
" مریم تو رو خدا تو بس کن. هیچ کدومتون درد منو نمی دونین."
" درد تو اینه که سهیل و خیلی دوست داری ، اما از این حرفا مغرور تری."
" تو هم که حرف بقیه رو میزنی ."

ستاره از مریم دور شد و در کنج ترین مکان مدرسه نشست.

*******************************************************

" سلام ستاره خانوم"
" خواهش کردم دیگه مزاحم من نشین."
" می دونی می خوام باهات حرف بزنم."
ستاره رو به سهیل کرد و گفت:" خوب بفرمایید . من گوش می دم."
" این جا که نمی شه. دم در مدرسه جای مناسبی برای این حرفا نیست."
" گفتم بگین."
" خوب اگه ستاره ی من بگه باشه."
" خانوم محمدی هستم."
" ببین ستاره می خواستم بگم.... اون شب مریم گفت خیلی ازم شاکی شدی..."
" پس خودت نفهمیدی."
" شرمندتم. فکر نمی کردم ازم بیشتر بدت بیاد."
" به من ربطی نداره شما چه کار می کنین."
" ربط داره ، چون من می خوام. من کاری که تو دوست نداری انجام نمی دم . اما به من بگو چرا؟ چرا از من بدت میاد؟ تو از روز اول از من فراری بودی. برعکس پدرت که خیلی دوسم داشت . این چه داستانیه؟"
" داستان نیست. لازمم نیست تو بدونی. بهت گفتم دست از سر من بردار تا در امان باشی."
" در امان باشم؟ از چی؟ تو چی می خوای بگی؟"
" من چیزی به شما نمی گم. فقط برو و فراموش کن آدمی به نام ستاره وجود داره."
" پس می گی زندگی رو فراموش کنم...."

نوشته شده توسط سنیه در 11:40 |  لینک ثابت   •