پنجشنبه سیزدهم تیر 1387
ستاره ی سهیل 13
"به نام آن که عاشق را تنها آفرید"
سلام. سلامی به زیبایی چشمان همیشه عاشقت. می دونم از این که بی خبر رفتم و تنهات گذاشتم از دستم عصبانی هستی.
سهیل من!
این نامه رو برات نوشتم که بدونی توی این دنیا اتفاقای زیادی می افته که باعث می شه بدترین حوادث پشت سرش به وقوع بپیونده.
وقتی دارم برای تو می نویسم کلمات بهم می گن فقط بهش بگو دوستش داری تا آخرین لحظه ی زندگیت. اما می دونی سهیلم، گفتن این کلمه خیلی سخته. من به خاطر سخت بودن این کلمه از تو جدا نشدم. کلمه نمی تونه یه رویای عاشقانه رو خراب کنه. می دونی عزیز دلم داستانها هستن که با بودنشون تمام آینده ی آدما رو خراب می کنن.
سهیل جان، داستان از اونجایی شروع می شه که من چند هشت سالم بود. پدرم من و مادرمو مجبور کرد باهاش راهی غربت بشیم. فرانسه، پاریس. پدرم نتونست به موفقیت برسه. خوب یادمه که سینزده سالم بود. پدرم همیشه مست می اومد خونه. هر شب با مادرم دعوا می کرد و من و اونو به شدت می زد. یه شب که به گفته ی پلییس بیشتر از همیشه خورده بود ، با مادرم دعوای شدیدی می کنه و بعد می ره از آشپزخونه یه کارد بر می داره. داد می زد" خستم کردی دیکه. چرا بهم گیر میدی؟ الان از شرت راحت می شم." بعد چاقو رو تو قلب مادرم فرو کرد. هنوز صدای آخری التماسای مادرم تو گوشمه. هنوز آخرین تلاششو برای زنده موندن یادمه. هنوز آخرین نگاهش به من یادمه.
پدرم حسابی هول شد از خونه که رفت پریدم سمت مادرم. زمین پر از خون شده بود. فوری به پلیس زنگ زدم. اونا خیلی راحت پدرمو پیدا کردن و قاضی دو سال زندانیش کرد. اونی که مادرمو کشت فقط دو سال زندانی شد. منم که هنوز به سن قانونی نرسیده بودم ، فرستادنم به پرورشگاه. پدرم که به خاطر خوش رفتاری فقط یه سال تو زندان مونده بود آزاد شد و دوباره ازدواج کرد. با همین زنی که تو فکر می کردی مادرمه. من پونزده ساله شده بودم. یه دختر جذاب و قشنگ. نامادریم نقشه های خوبی تو سرش داشت. من و از پرورشگاه بیرون آوردن. اگه می دونستم چه بلایی می خوان سرم بیارن هرگز حاظر نمی شدم برم پیششون.
هنوز یه هفته نمی شد که دیدم یه پیرمردی هی میاد و می ره. گفتم حتما بابام یه شریک پیدا کرده اما بعد فهمیدم نه، اینا می خوان من با اون پیرمرد هشتاد ساله ازدواج کنم. هرکاری کردم پشیمونشون کنم نشد. از خونه فرار کردم. بهد از سه هفته پلیس منو گرفت و تحویلشون داد. اونام منو به ازدواج اون پیرمرد در آوردن. پیرمرد بچه دار نمی شد و تا اون زمان پنج بار رسما ازدواج کرده بود. یه سال بعد از ازدواجمون اون مرد. من شونده سالم بود که بیوه ی مرد هشتاد ساله بودم. تمام دارایی اون به من رسید و پدرم به خواستش رسید.
یه مدت سرش با اون پولا گرم بود و بی خیال من شده بود. تا یه سال پیش که نامادریم دوباره نقشه کشید. برگشتیم ایران. یه مدت گشتن اما کسی که می خواستنو پیدا نکردن. تا چند وقت قبل که فهمیدن تو تک فرزندی. نزدیکترین خونه به خونتونو پیدا کردن. قسم خوردم کاری کنم که تو ازم فراری بشی اما وقتی دیدمت تازه معنی عشقو فهمیدم. دوست داشتم و نمی خواستم وارد این بازی کثیف بشی.
سهیل منو فراموش کن که تو لیاقت بهترینا رو داری. نه منی که ...
سهیل فراموشم کن. از خاطر ببر که کسی به نام ستاره وجود داشته. فکر کن مردم. من از اینجا میرم تا تو زندگی خوبی داشته باشی. خداحافظ سهیلم.
" ستاره ی سهیل"
###################################
سهیل بارها نامه را خواند. باورش برایش سخت بود . واقعا ستاره عذاب کشیده بود. اما حالا خوب می دانست که ستاره او را دوست دارد. می دانست که خودش هم ستاره را دوست دارد. چه اهمیتی داشت که او ازدواج کرده است؟ مهم این است که هر دو همدیگر را دوست دارند.
سهیل ستاره را با تمام وجود دوست داشت. اما ستاره کجا می توانست رفته باشد؟ کاش ستاره نرفته بود تا سهیل به او بگوید که با تمام وجود او را می خواهد و برایش مهم نیست که سالها قبل چه اتفاقی افتاده.
با تمام وجود خوشحال بود که ستاره دوستش دارد و با تمام وجود ناراحت بود که ستاره را از دست داده است. آنقدر نامه را خواند که خوابش برد. نور آفتاب که روی صورتش افتاد، چشم گشود. با تمام وجود آرزو کرد که رفتن ستاره خواب باشد اما از درد پاهایش و نامه ی ستاره دانست که خواب نبوده. بلند شد. دست و صورتش را شست و راهی خیابان ها شد.
##############################
ستاره مریم را در آغوش گرفته بود و گریه می کرد.
-" چه زندگی سختی داشتی عزیزم. اما ستاره ، سهیل داره دیوونه می شه. از وقتی شنید که تو رفتی آروم و قرار نداره. دیشب که نامتو دادم دستش کلی گریه کرده. گریه چیه؟ زار زده. ستاره اون تو رو دوست داره."
-" مریم ، به خدا می دونم چه حالی داره . منم بهتر از اون نیستم. دارم دیوانه می شم. یه لحظه ندیدنشم سخته، چه بره که برای همیشه ازش دور شی."
-" ستاره برگرد پیش سهیلت. اون بدون تو دیوونه می شه."
-" اینجوری براش بهتره."
در این لحظه زنگ در به صدا در آمد و بعد این صدای سهیل بود که مریم را صدا می زد.
-" مریم نفهمه من اینجام."
-" باشه . می دونم."
مریم بیرون رفت و ستاره صدایشان را از پشت در گوش می داد.
-" مریم تو نمی دونی ستاره ممکنه کجا رفته باشه؟"
-" نه . چطور مگه؟"
-" دارم دیوونه میشم . یعنی دیشب کجا خوابیده؟ مریم دارم دیوونه می شم. آخه یه شهر بزرگ و یه دخترتازه از خارج برگشته؟ اون کجا رو بلده که بره؟ اگه بلایی سرش بیارن من چه غلطی بکنم. ای خدای من . "
-" سهیل آروم باش. اون می تونه مواظب خودش باشه."
-" مریم اون از من فرار میکنه. اگه الان پیداش نکنم معلوم نیست دیگه کی ببینمش. من بی ستاره هیچم."
-" این همه دختر ریخته. یکی دیگه."
-" چند بار بگم که یکی دیگه که ستاره ی سهیل نیست. من ستاره ی خودمو می خوام."
ستاره از پشت در اشکش جاری بود. این صدای بغض کرده ی سهیل دیوانه اش می کرد. کاش می توانست در را بگشاید و سهیل را از این عذاب نجات دهد. کاش....
چهارشنبه دوازدهم تیر 1387
ستاره ی سهیل 12
سهیل گوشی را از جیبش در آورد و به سمت ستاره گرفت. ستاره گوشی تلفن را گرفت و شماره گرفت.
-" الو، سلام. خسته نباشید..."
گوشی را به سمت سهیل گرفت و گفت:" الان میان."
-" منتظر می مونم."
همه به این دو نگاه می کردند. ماشین پلیس از دور نمایان شد. لحظه به لحظه نزدیک تر می شد و سهیل تنها ستاره را نگاه می کرد. هر سه پلیس پیاده شدند. با خنده به سمت سهیل آمدند و یکی یکی به گرمی با سهیل احوال پرسی کردند.
-" چه طوری پسر. از این طرفا. آهان معشوقت اینجا درس می خونه. خبرش همه جا هست. راستی اون عروسک قشنگتو چه کار کردی؟؟
-" صبح ازم دزدیدنش."
ستاره ابرو در هم کشید. حتما زمانی که ماشین را رها کرد و دنبالش آمده بود دزدیدندش.
-" گزارش سرقت که دادی؟"
-" نه لازم نیست. اومدم بعد از آشتی با عشقم، دوتایی بریم یه ماشین خوشکل انتخاب کنه."
-" حالا آشتی کردی؟"
-" اگه آشتی کرده بود که دیگه به شما زنگ نمی زد."
-" پس اون مزاحم تو بودی؟"
-" آره."
-" پس ما رفتیم. خیلی کار داریم. خداحافظ."
-" کجا؟ از من شکایت کردن. باید منو با خودتون ببرین."
-" شوخی می کنی سهیل؟"
-" نه. زود باشین.شما باید منو ببرین."
-" اما... آخه.... پدرت چی می شه!!!"
-" اما و آخه نداره. اونم با من، کاری که بهتون می گم انجام بدین. زود باششن."
سهیل را سوار ماشین پلیس کردند و بردند.ستاره رفتن سهیل را دید و اشک از چشمانش جاری شد. همان لحظه سهیل سرش را به سمت عقب برگرداند و برق اشک چشمان ستاره را دید.
تاب درد و دوری و ناراحتی سهیل برای ستاره سخت بود. نمی دانست باید چه کاری انجام دهد که سهیل از این بازی شوم جان سالم در ببرد. چگونه می توانست به او بگوید که پدرش ، مادرش را کشته و تنها 2 سال زندانی شد و باز گشت و ازدواج کرد و او را راهی کرد که به سوی موفقیت برود. چگونه می توانست به سهیل بگوید من آن دختر معصوم خیالاتت نیستم؟ اوخوب فرق نگاه سهیل را با همه ی نگاه هایی که دیده بود می دانست. این نگاه سرشار از عشق بود.
ستاره باید برای نجات سهیل کاری می کرد. این پسر لایق یک عشق راستین بود. یک همسر پاک و معصوم به معصومیت چشمانش که زمزمه ی جویبار بود. ستاره وسایلش را برداشت و بی خبر رفت و تنها یک نامه در صندوق پست انداخت.
#############################
آقای احمدی سهیل را از بازداشتگاه بیرون آورد. وقتی به خانه رسیدند سهیل برای فرار از پرسش ها ی پی در پی مادرش به اتاقش رفت. با کفش روی تخت دراز کشید و چشمانش را بست و اشکهایش اجازه ی باریدن داد.
-" آخه چرا با من این کارارو می کنی ستاره؟ فقط واسه این که می دونی دوست دارم؟ اینه حق یه عاشق؟ اینه سزای عشقم به تو؟ منی که با تمام وجود دوست دارم باید این کارو باهام بکنی؟ آخه ستاره ی من تو که می دونی همه جوره عاشقتم. تو که می دونی لحظه لحظه ی زندگی منی. چرا؟ چرا؟ یعنی اینقدر بدم؟؟ می خوای بفهمم که لیاقت پاکی تو رو ندارم؟؟؟؟؟؟؟ ستاره من به خاطر تو می میرم آخر............."
دو روز گذشته بود و سهیل هنوز از رفتن ستاره خبر نداشت. زنگ خانه به صدا در آمد و بعد این مریم بود که به سرعت از پله ها بالا می آمد و سهیل را صدا می زد.
-" سهیل...سهیل...سهیل...سهیل... سهیل...."
در اتاق را باز کرد و نفس زنان گفت:" سهیل... ستاره... ستاره..."
سهیل از جا پرید. به سمت مریم رفت گفت:" چی ؟ ستاره چی؟"
-" ستاره رفته... اون از خونه فرار کرده..."
سهیل مریم را کنار زد و دوان دوان خود را به خانه ی آقای محمدی رساند. پشت هم در زد. خد آقای محمدی درب را باز کرد. سهیل بی امان از او پرسید:" ستاره... ستاره... ستاره ی من .... ستاره ی من کجاست؟"
آقای محمدی جوابی نداد و سرش را پایین انداخت. سهیل او را کنار زد و وارد خانه شد. در حالی که ستاره را صدا میزد تمام درب ها را باز کرد تا به اتاق ستاره رس
-"آخه چرا بهت ستاره ی سهیل گفتم؟ حالا رفتی تا اووووه هزار سال دیگه؟؟؟؟؟؟ آخه من که دیگه زنده نیستم.
عمر ما مهلت امروز و فردای تو نیست من که یک امروز مهمان تو ام فردا چرا؟"
سهیل به خانه رسد. درب را باز کرد و داخل شد. مریم به سمتش پرید و گفت
-" تو که رفتی پستچی اومد. ستاره یه نامه برات فرستاره."
و نامه را به سمت سهیل گرفت. سهیل نامه را گرفت و فورا آدرس را نگاه کرد. چهره در هم کشید. نامه را قبل از رفتن پست کرده بود. باز هم سهیل هیچ از ستاره نداشت.
به اتاقش رفت. خود را روی تخت انداخت و نامه را باز کرد. دست خط ستاره را که دید اشکش جاری شد و نامه را مدت طولانی بویید و بوسید. و بعد شروع به خواندن کرد:
ید. داخل شد و تمام زوایای اتاق را نگاه کرد. مانتوی مدرسهی ستاره روی تخت افتاده بود.این آخرین چیزی بود که ستاره به تن کرده بود. سهیل خود را روی تخت انداخت. لباس ستاره را در دستانش می فشرد و گریه کرد. صدایش آنقدر زیاد بود که تمام خانه پر شد از هق هق او. ستاره اش کجا رفته بود؟ بعد از اندک زمانی که ناله اش کمتر شد صدایی از طبقه ی پایین شنید. صدای پدر ستاره بود که فریاد میزد:
-" دختره ی بی همه چیز کجا رفته؟ خونه ی خاله هاشم زنگ بزن. آبرومونو به کلی برد. دختر من از خونه فرار کرده؟؟؟؟ غلط کرده. اگه دستم بهش برسه دمار از روزگارش در میارم. مگه شهر هرته؟ گذاشته رفته که چی؟ دختری که 2 سال تو پرورشگاه باشه و بعدش تو خیابونای پاریس ول بگرده که بهتر از این نمی شه. آوردمش ایران که بهتر بشه، یه ازدواج خوب داشته باشه. امه اون چه کار کرد؟ فرار کرده. لعنت به توستاره."
سهیل از حرفهایش سر در نمی آورد. یعنی چه که ستاره 2 سال در پرورشگاه بود؟ بلند شد و قاب عکس ستاره را از روی دیوار برداشت و عکس را در آوردو در جیب گذاشت و رفت. پای پیاده کوچه به کوچه، محله به محله و خیابان به خیابان را گشت. هوا تاریک شد. ابرها گریه کردند،وشاید همین گریه ی ابرها بود که بغض او را شکست وصدای هق هقش رابلند کرد. زانوانش توان رفتن نداشت. همان جا نشست و آنقدر اشک ریخت که ابرها از باریدن خسته شدند. چه غروب غم انگیزی. غم در چشمان َآسمان هم موج میزد. به زحمت خود را روی نیمکتی که کنارش بود انداخت. چشمانش را بست و به یاد آورد لحظه ای را که ستاره را دید. چه لحظه ی زیبایی بود. کاش ستاره نرفته بود. اصلا ای کاش ستاره می ماند و او را آزار میداد . فقط تنهایش نمی گذاشت.
به سختی بلند شد و به راه افتاد. پاهایش تاول زده بود اما او متوجه نشد. درد پاهایش را حس نمی کرد چون درد قلبش بیشتر از درد پایش بود. به قول شاعر:
خلد گر به پا خاری آسان بر آید چه سازم به خاری که در دل نشیند
در راه با خود می گفت:
چهارشنبه دوازدهم تیر 1387
ستاره ی سهیل 11
ستاره خود را روی تخت انداخت و اشکهایش را رها کرد. دلش می خواست فریاد بزند اما صدایش در نمی آمد. کاش کسی درد دل مجروحش را می دانست. سهیل باید می دانست. از روی تخت بلند شد. اشکهایش را با پشت دست پاک کرد. با خود تکرار کرد: " آره! سهیل باید بدونه."
تلفن را برداشت. شماره ی مریم را گرفت.
-" الو. مریم خودتی؟"
-"آره. ستاره تویی؟"
-" مریم شماره موبایل سهیل رو بده."
-" می خوای چه کار؟"
-" می دی یا نه؟"
-" میدم اما خاموشه."
-" برای چی ؟"
-" از وقتی باهاش قهری تلفون رو خاموش کرده."
-" چه طور می تونم باهاش حرف بزنم؟"
-"سر یه ساعت خاصی تلفونو روشن می کنه که بهش زنگ بزنم."
-" تو؟ برای چی؟"
-" حساس نشو. آمارتو می خواد. این که کجا رفتی ، با کی رفتی، در موردش چی گفتی. حالا می گم بهت زنگ بزنه."
-" نه لازم نیست. کاری نداری؟ خداحافظ."
ستاره قبل از اینکه مریم چیزی بگوید تلفن را قطع کرد. روی تخت نشست و با خود گفت:
-"چی بهش بگم؟ چه طوری بگم؟ آخه خدای من چی به اون بیچاره بگم؟"
گریه را از سر گرفت. ساعتی چند سپری شد تا اینکه از خستگی بیهوش شد.
############################
صبح با صدای زنگ ساعت بیدار شد.
-" خدا من که هنوز زنده ام."
با ناراحتی لباسش را پوشید تا راحی مدرسه شود. بدون صبحانه از خانه خارج شد. چشمهایش را بست و نفس عمیقی کشید. به راه افتاد. صدای بوق ماشین به گوشش رسید. به پشت سرش نگاه کرد. سهیل بود که پشت فرمان نشسته بود. از چشمانش پیدا بود که تمام شب را نخوابیده. به ستاره اشاره کرد که سوار شود اما ستاره رهش را ادامه داد و رفت. اتوموبیلش را روشن کرد و خود را به ستاره رساند. شیشه را پایین داد و گفت: " سوار شو. "
ستاره بی اعتنا رفت. سهیل پیاده شد و به دنبالش دوید. ستاره سوار تاکسی شد و رفت. سهیل به دنبال تاکسی دوید. آنقدر دوید که با صورت زمین خورد. چه خوب که ستاره ندید، وگرنه دیگر تحمل این را نداشت.
تمام ساعات فکرش مشغول بود و هیچ چیز را نه میدید و نه می شنید. زنگ پایان کلاس خورد. اگر مریم نبود آن را هم نمی شنید. از مدرسه که بیرون رفتند تنها چیزی که ستاره دید صورت خراشیده ی سهیل بود. خواست به سمتش رود که به خود آمد اما سهیل به سمتش رفت.
-" ستاره ! وایسا. صبح که رفتی. حالا بگو چه کارم داشتی؟"
-" شما کاری نداری مزاحم می شی."
-" تو کار منی. تو زندگی منی. ستاره از وقتی مریم گفت کارم داشتی تا حالا پلک رو هم نذاشتم. بگو . بگو چی باید بهم بگی."
-" اگه نری زنگ می زنم پلیس. این بار دیگه این کارو می کنم."
