شنبه بیست و سوم شهریور 1387
ستاره ی سهی14
مريم كه داخل اتاق شد ستاره خود را در آغوشش انداخت و گريه را از سر گرفت.
شب شده بود و سهيل تمام خيابان ها را يكي يكي بالا و پايين مي كرد. از زماني كه ستاره رفته بود نه چيزي خورده بود و نه درست و حسابي استراحت كرده بود. فكرش ديگر كار نمي كرد. همه جا را گشته بود اما نتيجه اي نگرفته بود.ستاره از او فراري بود. كاش فقط لحظه اي به او هم فرصت مي داد تا نظرش را بگويد.
باران شروع به باريدن كرد. هواي سردي بود. ستاره به آسمان نگاه مي كرد. سهيل زير باران بود. ديگر طاقت نياورد. گوشي تلفن را برداشت و شماره گرفت. تماس ها بي پاسخ بود. بارها و بارها شماره گرفت تا فرياد سهيل را از پشت خط شنيد:
- چقد بگم تا ستاره پيدا نشه من نميام.
- سهيل؟!
- ستاره... ستاره... تويي؟... آره خودتي... حرف بزن... باهام حرف بزن...
- آروم باش سهيل. تو بايد بري خونه. من نمي خوام تو مريض بشي. خودتو به خاطر من ناراحت نكن.
- اينا رو ول كن... بگو كجايي... من همين حالا ميام پيشت... ستاره ي من آخه سهيل بدون تو كه معنا نداره
- چرا داره. تو بايد خوش بخت بشي.
- من فقط با تو خوشبخت مي شم. بيا... من قول مي دم هر كاري بگي انجام بدم. فقط تو برگرد پيش من. ستاره تو رو خدا به منم يه فرصت بده.
- تو برو خونه همه چيز درست مي شه.
- نه... نه... نمي خوام... من فراموشت نمي كنم. شده تا آخر عمرم دنبالت مي گردم تا پيدات كنم و تو رو مال خودم كنم.
- تو لياقت بهتر از منو داري
-مگه بهتر از تو هم تو دنيا هست؟ مگه خدا بهتر از تو هم آفريده؟ ستاره عذابم نده. برگرد كنارم.
-نه سهيل ما نمي تونيم ازدواج كنيم.
- به خدا هيچ كوم از اون چيزايي كه گفتي برام مهم نيست. من تو رو به خاطر خودت مي خوام.
- براي من مهمه.
- باشه تو بيا. من تا آخر عمرم تو رو از پنجره ي اتاقم نگاه مي كنم. فقط پيشم باش. من هيچي ديگه نمي خوام.
- اين حرفا چيه؟ تو بايد با يه دختر خوب ازدواج كني و منو براي هميشه فراموش كني.
- بهتر از تو نيست. من تو رو مي خوام بفهم ستاره.
- باشه سهيل تو برو خونه. بعدا صحبت مي كنيم.
- تو بگو كجايي من ميام اونجا.
- برو خونه سهيل. برو خونه.
و ستاره تلفن را قطع كرد. سرش را به ديوار اتاق تكيه داد و گريه كرد.
سهيل اوي زانو هايش افتاد و بغضش را شكست. گوشي در دستش بود. ناگهان چيزي به خاطر آورد. آخرين شماره را نگاه كرد و فرياد زد:
- مريم... اون پيش مريمه...
و شروع به دويدن كرد.
*********************************
به در خانه رسيد. در زد. به شدت درب را مي كوبيد. مريم درب را گود. سهيل درب را هل داد و داخل شد و فرياد زد:
- ستاره... ستاره... مي دونم تو اينجايي... تو رو خدا بيا... ستاره... مي دونستم پشت پنجره ي يكي رو ديدم... كاش برگشته بودم... تا حالا ساعت ها مي تونستم باهات حرف بزنم.
سهيل درب اتاق مريم را باز كرد و چشمان سرخ شده ي ستاره را ديد. به سمتش رفت، جلويش رانو زد، به صورت ستاره نگاه كرد و اشكهايش جاري شد. با صدايي سنگين از غم گفت:
- پيدات كردم نازنينم.
پايان 10/6/1387
