یکشنبه ششم بهمن 1387
همه پرسند...
همه پرسند:
چيست در زمزمه ي مبهم آب؟
چيست در همهمه ي دلكش برگ؟
چيست در بازي آن ابر سپيد
روي اين آبي آرام بلند
كه ترا مي برد اينگونه به ژرفاي خيال؟
چيست در خلوت خاموش كبوتر ها؟
چيست در كوشش بي حاصل موج؟
چيست در خنده ي جام؟
كه تو چندين ساعت،
مات و مبهوت به آن مي نگري؟
نه به ابر،
نه به آب،
نه به برگ
،نه به اين آبي آرام بلند،
نه به اين آتش سوزنده لغزيده به جام،
نه به اين خلوت خاموش كبوتر ها؛
من به اين جمله نمي انديشم...
من مناجات درختان را هنگام سحر،
رقص عطر گل يخ را با باد،
نفس پاك شقايق را در سينه ي كوه
صحبت چلچله ها را با صبح،
نبض پاينده ي هستي را در گندم زار،
گردش رنگ و طراوت را در گونه ي گل،
همه را مي شنوم ، مي بينم!
من به اين جمله نمي انديشم!
به تو مي انديشم!
اي سرا پا همه خوبي تك و تنها به و مي انديشم!
همه وقت، همه جا،
من به هر حال كه باشم به تو مي انديشم!
تو بدان اين را تنها تو بدان،
تو بيا، تو بمان با من تنها تو بمان،
جاي مهتاب به تاريكي شب ها تو بتاب!
من فداي تو، به جاي همه گل ها تو بخند!

اينك اين من كه به پاي تو درافتادم باز،
ريسماني كن از آن موي دراز،
پاسخ چلچله ها را تو بگو!
قصه ي ابر و هوا را تو بخوان!
تو بمان با من تنها تو بمان!
در دل ساغر هستي تو بجوش!
من، همين يك نفس از جرعه ي جانم باقيست،
آخرين جرعه ي اين جام تهي را تو بنوش
فريدون مشيري
